پست من در فیسبوک: تا جایی که خودم را شناختهام، آنقدر که روی دست رقیب بلند شدن، داغ و شارژم میکند، دیگر اسباب ِانگیزهبخش به سختکوشی و وداع با رکود و خمودی نمیخوانَدم! خلق قطعهای که با ابعاد اصلی 6.5 در 13.5 سانتیمتر پیشکش میشود، در خلوت و خلسهء کاتب آن میسّر نبود. تولید ترکیبهای ارائهشده در این گروه از مصراع زیبای حضرت حافظ و نقد و ارزیابی آنها – که بخشی از نقدها را خودم آستین بالا کردم - جادهصافکن ِ خلق این اثر که شاید برآیند تمام ترکیبها باشد، گردید. جمع جبری مجموعهء صحبتهایی که در خلال عرضهء آثار بانوان و آقایان هنرمند در این گروه مطرح شد، این قطعه را که با قلمی به پهنای 3.5 میلیمتر تحریر شده، سامان داد. بیراه نیست اگر تمام آبرو و اعتبار این اثر وامدار کسانی باشد که چراغ این گروه را فر(و)زان نگه داشته، به تنورش هیزم میافزایند. شیخ. 4 و نیم صبح / 22 دی 90 / قم
تصاویر پست مزبور و کامنتهایش از راست به چپ:
کامنت من: جناب Kermaninejad! پرسیدهاید: «ایکاش میفرمودید درصد استفاده از نرمافزارهای کامپیوتری چقدر بوده؟» باید عرض کنم قطعه خطّ فوق به شهادت تصویر زیر کلا" کار دست است. مجموعا" تمایلی به استفاده از نرمافزار در خوشنویسی ندارم و معتقدم باعث خشکی و بیروحی کار میشود. ارزش اثر هنری به مانوالبودن آن است. از نرمافزار ای.سی.دی.سی تنها برای نگاتیوکردن خط و روتوش مختصر برخی قسمتها استفاده کردهام.
کامنت من در 05:00_90.10.24: حسن اعرابی انگار موقع نوشتن کامنت چشمهای مبارک را میبندد و به اطرافش نگاه نمیکند. در ذیل ترکیب شیخ یادداشتی درج شد که در خلال آن عنوان گردید که این اثر، برآیند دیگر ترکیبها و حتی مدیون و مرهون مجموعهء صحبتها و نقدهایی است که در این گروه مطرح شد و تمام آبرو و اعتبارش را وامدار چراغافروزان و هیزمکشان و حتّی رقباست. این نوع یکدستیزدن و پیشدستیکردن را از کارگردان خوب سینمای بعد از انقلاب: «محسن مخملباف» آموختهام. در خلال ساخت فیلم «بایسیکلران» در اواسط دههء 60 به ایشان انتقاد شد که فیلمنامهء شما با نگاه به فیلم «آنها به اسبها شلّیک میکنند» نوشته شده. مخملباف برای خلع سلاح منتقدان، رندانه در صحنهای از فیلمش که در قهوهخانهای میگذشت، تلویزیونی را نشان داد که در حال نمایش بخشهایی از فیلم «آنها به اسبها شلّیک میکنند» بود! قبل از نوشتن کامنت اگر کمی به دور و برتان نگاه کنید، شاید فیلمی را که در قهوهخانه در حال پخش است، ببینید؛ جناب اعرابی! شما به کوتاهنویسی «می» در اجرای بنده انتقاد کرده و مدّعی شدید این کار باعث میشود که «ی» درست روی «عیب» ننشیند. این ذهنیّت برخاسته از این یکسونگری است که با تساوی کشیدهء «می» و کشیدهء «ب» همه چیز حل میشود و به تناسب مطلوب دست مییابیم. حالا دیگر بقیّهء اجزا (مثل کلمهء «جمله» که در اجرای شما هیچ نسبتی با کلمهء «عیب می» ندارد) چه بلایی سرشان میآید به ما چه؟ هنر بزرگ استاد امیرخانی و پیروان ایشان در این است که فارغ از جزمیّت و بسندهکردن به یک پارامتر در ایجاد تناسب، با انقباض و انبساطهای به موقع و بازی با طول و قامت حروف و کلمات و مجموعهء مصالحی که برای ساخت و ساز یک قطعه در اختیار دارند و تغییر جای استقرار آنها و درنظرگرفتن مصالح کلّی صفحه، مجموعهء بههمپیوسته و منسجمی خلق میکنند که گاه مفرداتش به تنهایی صاف و تراشخورده نیست؛ اما همه در خدمت تیمند! عجیب است که یک خوشنویس با اجرای واز و ولنگ مدّعی باشد که صلاحیّت بیشتری برای خلق ترکیباتی از این دست نسبت به یک خوشنویس «قصارمشقنویس» دارد. بنده با کوتاهنویسی «ی» معکوس در واقع درصدد بودهام کشیده را به وسط کلمهء «عیب» برانم و تقارن بهتری به نمایش بگذارم. در این حال انتهای یای معکوس به همان اندازه که از چانهء عین عقب نشسته؛ قسمت پشت یای معکوس هم تقریبا به همان اندازه از انتهای «ب»ی کشیده فاصله گرفته است. (در تصویر زیر با دو خط آبی موازی مشخّص کردهام) این امر علاوه بر این باعث شده که دو منطقهء بیضوی زیبا که به رنگ سبز و قرمز که بر روی اجرای خودم در تصویر مشخّص کردهام، حاصل شود. جناب اعرابی دلش به این خوش است که کشیده را خوب روی «ب» سوار کرده و «ب» و «ی» را مساوی نوشته که تازه عرض من این است که اگر بنا به تساوی «ی» با «ب» باشد، باید انتهای دم «ی» با ابتدای کشیدهء «ب» محاذی باشد؛ پش چرا کشیده تا نزدیک عین ادامه یافته است؟
استاد حسینی موحّد در یکی از مکالمات تلفنیش به بنده که نوار صوتیش موجود است، با پرخاش میگوید: «برو به جای این حرفزدنها و فراخوانی افراد ساکت به نظردادن در وبلاگت، بنشین «عیوب مزمن» خطّت را درست کن!» اگر تلخی گفتارم را ببخشایید، جسارتا عرض... میکنم که شمار زیادی از خطوطی که در این گروه عرضه میشود، از مشکلات عدیده و «عیوب مزمن» رنج میبرد که علاجش در تقویت روحیهء هنرجویی و کوچکنشمردن تقلید و نمونهسازی است. اصلا فراخوان بدهید برای «جعل مقدّس» که اوس Hassan گفت! یک نمونه از سرمشقهای موجود از اساتید قدیم و جدید تعیین کنید و به بهترین کسی که شبیهنگاری کند، جایزه بدهید. در ضمن مژده میدهم که واترمارکهای سطر مرحوم میرخانی و دیگر قطعات مبتلا به واتر، قابل حذف است. نابغهای پیدا شده از آذربایجان که متخصّص «واترزدایی!» از اسکنهای شیخ است و در سایت Hamed Alvandi فعّالیّت دارد و هر بار هم بعد از ساعتها تلاش - که اگر چنین تلاشی را در خطنوشتن کرده بود، میرعماد ثانی شده بود - تصویر خالی از واتر را منتشر میکند، سوت و کف میزند و به ریش کمپشت و تُنُک شیخ میخندد.
برگرفته از کامنتم در فیسبوک: تصویر: اینجا / فایل با پسوند اچ.تی.ام: اینجا
لینک مطلب فیسبوک با پسوند htm >>> اینجا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینگونه به نظر میرسد که قلم Hassan A'rabi در هنگام نگارش با فشار اندکی بر سطح کاغذ حرکت میکند؛ به لاستیک ماشینهای مسابقه میماند که بر روی لایهای از هوا میرانند! این شیوه نوشتن به ظاهر عاری از تکلّف و با سلاست و روانی تواءم است؛ ولی در مرز و معرض خطرِ درغلتیدن به دامن اجرای غیرعمیق و کممغز است. بیهوده نیست که آثار او در بازههای زمانی نزدیک به هم، بیش از بسیاری از خوشویسان دچار افت و خیز میشود. در همین گروه شاهد آثاری پرارج و عیارمند از او بودهایم و دیری نگذشته که قطعهای که در اندازهء شاءن و سواد تئوریک کاتبش نیست، روی دستمان گذاشته شده است. در این کامنت به نقد و ارزیابی سطر آقای اعرابی با متن «نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند» مینشینیم. گفتنی است: نقدها و کامنتهایی که نگارندهء این سطور در گروه حاضر عرضه میکند، همراه با تصاویر و کامنتهای پیرامونش در تارنمای «شیخ دات آی آر» منعکس و به مرور بایگانی و موضوعبندی میشود و بارها و سالها اینجا و آنجا بدان ارجاع داده شده و لینک خواهد شد و در اوّلین فرصت در قالب کتابی همراه با عکس و تفصیلات و حواشی متعدّد و حتّی ایرادات و انتقاداتی که به حقیر شده است، به چاپ خواهد رسید. جناب اعرابی در جریان راه و رسم این کمترین در چاپ کتاب هست. نقد سطر حاضر از اعرابی با تصویری از اجرای خودم که برآیند مطالعات و مشقهای نظری و عملی بوده، همراه است. طبعا همین نقد، خود قابل نقد و نقض است: # در افتتاح سطر، کلمهء «نفی» با اتّصالاتی طویل به میزان زیادی به چپ کشیده شده است. فلش بنفش در اجرای بنده به این اشکال توجّه میدهد. نقص دیگری که نوعا برای دوایر ِ «ی»ی حسن اعرابی مشکلآفرینی میکند، رانش قلم با شیب کم در ناحیهایست که با رنگ زرد هاشور زدهام. این توصیه که اعرابی این منطقه را با شیب بیشتری در زاویهء قلم مدیریّت کند، بجاست؛ چرا که مشابه این کار را به خوبی در دایرهء «ن» از کلمهء «مکن» انجام داده است و این شیوه قلمگذاری مورد پسند اوست. فایدهء قلمرانی با شیب تند، شکلدادن ِ بهتر به حالت بیضوی دایره است. با این روش، گودترین جای دایره هم به موقع خودش را نشان میدهد. # در خصوص کلمهء «حکمت» ضمن تحسین کاتب به خاطر این انتخاب، به نظر میرسد اجرای ایشان از مشکلاتی رنج میبرد: زاویهء زیر حرف «ح» که با خطّ قرمز مشخّص کردهام، اگر به قائمه نزدیک شود، باعث میشود منطقهء بالای ح با امتداد کاف دالی، توازی خوبی برقرار کند. در این حال برای هماهنگی بهتر شایسته است منطقهای که با رنگ سبز مشخّص کردهام و کاتب آن را با دور زیاد به انجام رسانده است، با زاویهء نزدیک به قائمه تدارک شود. در کل به نظر میرسد که دور دست کاتب زیاد است و میل به سریعنویسی و رهانگاری گاه عنصر اندیشه و تاءمّل را در کار او کمرنگ کرده است. # در حرف میم از کلمهء «حکمت» نیز شایسته است جهت میم با ضخامت کمتر و تحت تاءثیر شیوهء نگارش میم در کلمهای مثل بسم کشیده باشد. # یکی از اشکالات مهم در نگارش حسن اعرابی «سرکش»های پرشیب و کمضخامت اوست که پیوند خوبی هم با پایهاش ندارد. در کلمهء «مکن» منطقهای که با بیضی قرمز مشخص کردهام، باید به کیفیّتی پایانبندی شود که گویی این دو ناحیه مهیّای پیوند با یکدیگرند؛ انگار هر لحظه قرار است آنجا جرقهای زده شود! # کشیدهء «بهر» سلیس انجام شده؛ امّا اختلاف فاحش بیاض بین دو چشم ِ «ها» مطلوب نیست و به نظر میرسد دلیلش شروع زودهنگام ِ کشیده است. مشکل دیگر، ارتفاع بیش از اندازهء کشیده است که با فلش فیروزهای مشخّص کردهام. اجرای دیگری از کلمهء «بهر» را به صورت مقلوب در صفحهء غلطگیری انجام دادهام. # از اشکالات مهم دیگری که بارها از این محرّر دیدهایم، فضای سفید داخل کلمهء «عا»ست. این فضا همانطور که در تصویر نشان دادهام، باید به اندازهء یک پهنای قلم باشد و به دایره میل کند و نه بیضی کشیده. در کلمهء «چند» شاهدیم که کاتب ما فاصلهء بین دندانهء نون و نازکی شروع «چ» را که در شکل با علامت نارنجی مشخّص کردهام، زیاد در نظر میگیرد و از همه بدتر قوس و دور افراطی و ولنگارنگارانهء نون به دال است. در آن فضا طبق تعالیم فقط باید یک نقطه بیاض وجود داشته باشد. 90.10.14_04:20 / رضا شیخ محمّدی
با ادب و احترام. مشکل سطر «حسین صدیقی» تعدّد زاویهء کلمات نیست. جسارتا با مطالعهء آثار برخی اساتید دستگیرم شد که گاه بزرگان خوشنویس هم در طول سطر، مبادرت به تغییر محور کلمات - فراتر از آنچه Farzan Kermaninejad عنوان کرد - میکردند و گذار - البته تدریجی و ملایم - از شیب تندتر به شیب ملایمتر را به نمایش میگذاردند. شاید هدف از این کار با نگاه به تصویر پیوست که چلیپای منتشرنشدهای از استاد امیرخانی است، گرایش تدریجی انتهای سطر به سمت ابتدای آن و تلاش برای نوعی وصال و هماغوشی باشد. در تصویر تقدیمی به نظر میرسد استاد در چرخاندن محور کلمات به خصوص در سطور سوم و چهارم توفیق داشته است؛ در حالی که صدیقی عزیز در این کار خطیر کامیاب نبوده است. گفتنی است: حقیر نیز مطیع صِرف اساتید نامآور نیست و به شهادت برخی مطالب وبلاگم که در مقایسهء حمد میرعماد با حمد استاد امیرخانی نوشتم و نیز نقد و بررسی آثار استاد شیرازی - که انعکاس خوبی در سطح کشور داشت - ابائی از نگاه انتقادی و آسیبشناسانه به آثار بزرگان ندارد. 10:12_04:30
# برخی قوّتها: کرسیبندی عالی و استقرار دقیق قریب به اتّفاق کلمات و حروف در جای استاندارد خود / اجرای صحیح و سالم کلماتی که نوع خوشنویسان حتی طراز اوّلها در نگارش آن مشکل دارند؛ شبیه «صر» و «نبر» # برخی ضعفها: اضافه دور ِ دستهء «ی» و گردنویسی افراطی گوشههایش / ضعف و لاغری «تر» از کلمهء «ترسم» و نامتناسبی آن با سایر نقاط سطر / ضخامت فزون از حد «خ» در «خواست» / مشکل اساسی در فراز و فرود دندهء سوم سین در کلمهء «خواست» / مشکل اساسی در اجرای «ر»ی تنها.
# از فرصت استفاده و عرض میکنم: در نشست دونفرهای که در اردیبهشت 86 با دوست شاعر، خوشنویس و کلکسیونرم امیر عاملی در منزلشان در قزوین داشتم، تصمیم گرفتیم دکلمهای دونفره انجام دهیم. غزل انتخابی ما از خواجه بود و متضمّن بیت فوق که Hassan A'rabi تحریر کرده است. قرار شد یک مصراع را بنده بخوانم و مصراعی را امیر عاملی. به بیت «ترسم که صرفهای نبرم روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما» که رسیدیم، عاملی پیشنهاد کرد: شما به نمایندگی از شیوخ، «نان حلال شیخ» را تلفّظ کنید و من هم طیف دیگر را نمایندگی میکنم و «ز آب حرام ما» را میخوانم! فایل صوتی حاصل کار را در لینک زیر بشنوید: http://eshq.ir/post/220
از عواملی که به سختی و دیریابی خطّ نستعلیق و البته جذابیّت و خاصبودن آن دامن میزند، حالت ایرانیکی حروف و کلمات آن است که به ظاهر موجب بیتعادلی و «ناامنی واژگانی» میشود؛ اما به یمن تمهیداتی خاص، در کلیّت، تعادل و امنیّت بصری برقرار است. از وظایف نستعلیقنویس، کنترل میزان چرخش کلمه و حرف به راست و پرهیز از افراط و تفریط در این خصوص است. برخی کلمات گولزنندهاند و خوشنویس را به اجرای افراطی یا تفریطی شیب مبتلا میکنند. برای مثال در کلمهء «معانی» عین را نباید شیبدار نوشت. سالهاست به هنرجویانم توصیه میکنم که «عین» را شیبه عقابی که به افق مینگرد، بنویسید. در تصویر مشاهده میکنید که میرزا غلامرضا عین معانی را طوری نوشته که عقابش به درّه مینگرد. در واقع گاه بخشهایی از یک کلمه را باید فاقد شیب ایرانیکی نوشت و به شیب کلی کلمه بسنده کرد. یکی از کلمات نستعلیق که اجرای مشکلی دارد، کلمهء «بی» است. در این پست اجراهای میرعماد، میرزا غلامرضا، استاد امیرخانی (اجرای رسمالخطّ و آدابالخطّ ایشان) و استاد موحّد (عبدالرضایی؟) تقدیم میشود. در اجرای موحّد تناقضی مشهود است: به نظر میرسد شروع کلمه حالتی کاملا ایستا و عمود بر خطّ کرسی دارد؛ اما کلیّت کلمه شیب ایرانیکی خوبی دارد. در دیگر اجراها این تناقض مشهود نیست.
افزودن موضوعی تازه به موضوعات این وبلاگ تحت عنوان «طنزهای خط!» بیراه نیست. عنصر طنز برای بیان مطلب از راه غیرمتعارف، کارکرد خوب و نافذی دارد. پیش از این به لحاظ دستی که در سرودن اشعار طنز داشتهام، ناخنکی هم به موضوع خوشنویسی زدهام. (اینجا) ولی علیالحساب منظورم نگاه طنزآمیز به خطوط خوشنویسان همراه با ارائهء تصویر آثار به عزم تلنگرزدن به ذوق کاربران علاقمند است. پس هدف از طنزآوری نه صرف سرگرمی و بذلهگویی و خدای ناکرده استخفاف و استهزاء که استفاده از چاشنی مزّهپرانی برای «شکل دگر آموختن» است. چون غرض، جدّی است، باکی از شوخی حتی با بزرگان خطّهء خط نیست. با این حال نظرات دوستان در این باب شنیدنی و راهبردی است و میتوان بر اساس آن برای ادامهء پویش این راه راسختر و مصمّمتر شد یا احیانا این روند را متوقّف کرد. تجربهء نخست را بخوانید:
نمیدونم چرا این هنرمندا اینجورین؟ یه جاهای از در دروازه رد نمیشن؛ یه جاهایی از سوراخ سوزنم با دندهء پنج عبور میکنن. هدفشون چیه واقعن؟ اذیّتکردن مخاطب و سر به سر گذاشتن باهاش؟ یا که بگن ما اینیم! نفسکش! یا: اگه در هنر قانونیم هس، ما تعیین میکنیم و اگه دیگرانم چهارچوبی وضع کردن، ما حق داریم به سود مصالحی که خودمون تشخیص میدیم بشکنیمش. به تصویر نگا کنین: آقای خطاط که توی این قطعه هم از خدا پوزش خواسته هم از خلق خدا، زیر کلمهء «در طلب»رو که خالیه و لازم بوده با چیزی پر بشه، به امون خدا رها کرده. از اونور کلمهء «یث»رو که نیازی نیس زیرش پر شه، شیبدار نوشته تا «حد»رو پایینش زورچپون کنه! جلّ الخالق!
داشتن دو اسکن از آثاری که تحریر میکنم (یکی قبل از تذهیب، یکی بعد از آن) و مقایسهء آنها مرا به تاءثیر انکارنشدنی هنر تذهیب به عنوان مکمّل و متمّم خطّاطی و راهی برای رفع و رجوع نقائص احتمالی کارم (خصوصا که از آن دسته خوشنویسانم که تحریر مجدّد یک قطعه را خوش ندارم و اگر هم چنین کنم، دل از نسخهء اول نمیکنم) باورمند کرده است. البتّه برخی تذهیبها لطمهزننده هم هست. اثری در این پست به نمایش میگذارم که پیشتر در اینجا بدون تذهیب ارائه شد و این بار هماغوش با هنر دوست نگارگر قزوینیام مهرداد لطفی پور (اجرای مرداد ۹۰) تقدیم آستان دوستان میشود. تحریر مصراع نخست از این بیت خواجه است که: «به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم / بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی» و در شمار قطعات قصارنویسی (و نه قصارمشقنویسی) بنده است؛ بدین معنا که کلمات و اجزا از حالت سادهء ترکیبی که در سطرنویسی رایج است، فاصله گرفته و علاوه بر انتخاب دانگ درشتتر، رو به ترکیب پیچیدهتر و تواءم با اتّفاقات بصری بیشتر آوردهام. با این حال از آنجا که این اثر فاقد گلاویزیهای سیاهمشقی جز در یک مورد است، در ردهء «قصارمشق» قرارش نمیدهیم. مقایسهء چلیپاهای فاخر حضرت میرعماد با همان آثار با حذف عنصر تذهیب (به مدد نرمافزار) و پاسخ به این پرسش که آیا این آثار بیتلفیق با نگارگری هم بینقص است یا خیر، موضوع تحقیق و بررسی مستقلیست که جایش خالیست. این بنده در شمار خوشنویسانی هستم که تذهیب و تذهیبکار را دوست دارم و گاه حتی در حدّ پنجاه درصد برای آنها در جلوهبخشی به آثار نستعلیقم نقش قائلم و این تا آنجاست که نرخ نهایی یک تابلو را با عنایت به دستمزد پرداختی به تذهیبکار تعیین کردهام. اگر نگارگر ۳۵ ه.ت حقّالعمل گرفته است، قیمت تابلو را حدود دوبرابر آن درنظر گرفتهام نه بیشتر. شاهدیم گاه ۷۰ ه.ت برای تذهیب اثر پرداخت میشود و قیمت اثر پنج میلیون تومان لحاظ میشود. اگر نقش تذهیبکار در چنین اثری اینقدر نازل است که عمدهء قیمت تابلو را خوشنویسیش تعیین میکند، چرا اصلا تذهیب میشود؟ و اگر نقش موءثری دارد، چرا دست کم یک سوم تا یک پنجم از عواید حاصل از فروش تابلو به تذهیبکار پرداخت نمیشود؟ و اگر دستمزد مذهّب قبل از قیمتگذاری به او پرداخت شده، چرا قیمت نهایی تابلو از سه و نهایتا پنج برابر آنچه به تذهیبکار پرداخت شده، بیشتر در نظر گرفته میشود؟
میخواهیم صفحهء سفیدی را با عناصر خطّ نستعلیق صفحهآرایی کنیم. چه کنیم؟ به نگارش سطری بسنده کنیم؛ یا چلیپایی بنگاریم و در لچکی بالایش یکی از اسماء جلاله را با سایز کوچکتر بنویسیم و در فضای قرینهء پایینش امضایی و تاریخی یا ثبت مکان نگارش یا نام شاعر؟ یا متنی عربی بنگاریم و ترجمهاش را با قلم کوچکتر در زیر آن بنویسیم و تمام؟ استفاده از سایزهای متعدّد قلم و قالبهای گوناگون (کتابت، چلیپا، قصارنویسی) در یک صفحه به شرط آنکه با همزیستی خوبی در کنار هم قرار گیرند، فضای نیکو و چشمنوازی را تولید میکند. مضافا بر اینکه میتوان برای غنای محتوای قطعه از روشی سود برد که به زعم بنده شاخصترین هنرمند خوشنویس در این عرصه استاد امیرخانی است. مُکرّرآ دیدهام که ایشان دو مطلب به ظاهر متفاوت را به اعتبار ارتباط معنوی آنها با یکدیگر است، کنار هم قرار داده است. بنگرید به قطعهء «فوفَ کُلِّ ذی برّ برٌّ حتّی قٌتل فی سبیل الله فلیس فوقه بر» که در دانگ جلی در اواسط دههء ۶۰ اجرا و چاپ شده است. نخست اینکه این اثر حتّی اگر به سفارش یک ارگان دولتی خلق شده باشد، ادای دین کاتب به موضوع ارزش مقام شهادت در مقطعی است که کشور ما درگیر نائرهء جنگ تحمیلی بود و هر روز پیکر شهیدی بر فراز دستان امّت تشییع میشد. به تصوّر حقیر کیفیّت نگارش این قطعه به لحاظ برخورداری از موءلّفههایی همچون دوایر متعدّد و مُردّف که از ترکیبهای مورد علاقهء امیرخانی است، بیگانه با درونیّات این کاتب نیست. (حتّی آن بخش از باورهای او که شاید به لحاظ برخی خصوصیّتهای فردی یا دلخوری از برخی سلیقهها مایل به فریادکردن آن نباشد.) معتقدم تاءثیر آثاری از این دست و سنخ، بیشتر است تا نمونههایی با اجرای بد ولی با محتواهای ظاهرا ارزشمدار و تحریرشده از سوی چهرههایی با آرایش مذهبی. آنچه در این اثر امیرخانی مدّنظر حقیر در این پست است، آن است که به جای ترجمهء مستقیم حدیث عربی، از بیت مناسبی که همان فحوا و محتوا را میگوید، استفاده شده است. طبق مضمون حدیث، بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است؛ تا جایی که فرد به فیض عظمای شهادت برسد. در این حال دیگر خیری فراتر از آن نمیتوان سراغ کرد. بیت ِ «همچو حافظ غریب در ره عشق / به مقامی رسیده ام که مپرس» نیز از درجه و مقام توصیفناپذیری که سالک مسیر عشق بدان نایل شده، سخن رفته است. در این پست، اثری از خودم (تحریرشده در زمستان ۸۸) نیز تقدیم میکنم با این مضمون: «و لقد آتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم» طبق نظر مفسّرین، این آیهء شریفه (سورهء حجر آیهء ۸۷) به سورهء مبارکهء حمد اشاره دارد. این ایده به ذهنم رسید که خوب است این آیه را قصارمشقش کنم و با تحریر سورهء حمد در یک قاب به دست تذهیبکار بسپرم. فعلا در این پست این دو اثر را جدا از هم میبینید. در اثر دیگری که در دی ۸۸ تحریر کردم و بعدها به تذهیب دوست نگارگر قزوینیام مهرداد لطفیپور مُزیّن شد، بیتی از حضرت حافظ به جای ترجمهء آیهء شریفهء قرآن: «و ما نقموا منهم الا اءن یوءمنوا بالله العزیز الحمید» (سورهء بروج، آیهء ۸) نشسته است: «فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس!» خوشنویسی که مضامین به ظاهر مختلف - و باطنا همافق - را اینگونه در کنار هم مونتاژ میکند، به نحوی از انحاء فراتر از یک خوشنویس ظاهر شده و به یک کار آخوندی و تفسیری دست یازیده است. لینک مرتبط >> اینجا
چند روز پیش پستی تقدیم کردم؛ حاوی خطّ بنده و تذهیب سرکار خانم طیّبه پایبست. (اینجا) دوستی به نام «یه دوست» در کامنتدونی این پست (اینجا) ابراز کرد: «قبلنا کارای خودتو واترمارک نمیکردی از طبعاته فوق ممتازه؟» در جوابش آوردم: «ربطی به مدارکم نداره. اینو به خاطر تذهیب طیّبه واترمارک کردم.» دوباره نوشت: «یعنی قویتره تذهیبها مرآتیه؟» و جواب شنید: «مگه ملاک تذهیب، مرآتیه و بقیهء تذهیبها باید با کار ایشون سنجیده بشه؟» نوشت: «منظورم اینه که چندان قدرتمند نیست که بخوای واترمارکش کنی یا اگه هم باشه تو در مقامه تشخیصش نیستی! افتاد الان؟» این بار در پاسخ عرض میکنم: اینکه تذهیبهایی رو که استاد رامین مرآتی در سنوات پیشین برام انجام داده (مثل اینها) واترمارک نکردم و تذهیب طیّبه رو آره, به قوّت اثر خانم پایبست نسبت به مرآتی برنمیگرده. به خاطر اینه که به مرور مشاهده کردم: تذهیبهایی که جدای از خط هستند و حالت حاشیه و کمربند دارند, بیشتر در معرض خطر ربودهشدن توسّط گرافیستهای راحتطلب هستند. اونا عین آب خوردن این حواشی رو با فتوشاپ از خط من جدا میکنن؛ خط رو راحت میندازن کنار و یه خط یا متن دیگه میذارن جاش و به ریش کمپشت و تُنُک من قاهقاه میخندند. خب به من برمیخوره. یا همه رو بندازن کنار یا خط منم استفاده کنن. وگرنه همانطور که اشاره کردی سیاستم در اصل این نیست که آثار خودم را در این وب واترمارک کنم. دلیلشم اینه که دلم میخواد اینور اونور استفاده و حتّی سرقت بشه! هر از گاهی که تصادفی میبینم کارامو روی جلد کتابها یا لابلای برنامههای مختلف تلویزیونی یا توی روزنامه و مجلّه و حتّی تابلوهای سردر بوتیکفروشیها (اینجا) استفاده کردن, کیف میکنم. اگر هم احیانن بتونم ازشون پورسانت بگیرم که خیلی عالی میشه. انگار در دیزی رو باز گذاشتم و از غفلت گربههای بیهوا و بیحواس استفاده میکنم. معمولن بعد از استفاده که کار از کار میگذره، میشه داد و قال راه انداخت که به چه مجوّزی کار مارو در این پوستر یا روی این لوستر استفاده کردین؟ پس دست کم یه چیزی هم به ما بدین. بنابر این برای فروش اسکن تابلوهای خوشنویسیم کیسه ندوختم (همچنانکه در خصوص فروش اسکن از آثار خوشنویسی دیگران کیسه دوختهام) در اصل هم و غمّم اینه که اصل اثر رو بتونم به قیمتی که دست کم هزینهء تذهیب و پاسپارتوشو پوشش بده، بفروشم. اگه یه چیزیم بابت نگارشش برای من بماسه، برام بسه. گاهی حتی حاضرم خط خودمو رایگان حساب کنم. مثلن همین اثر اخیر رو بابتش 50 هزار تومان به طیّبه پایبست بدهکارم و شاید حتّی اگه یک نفر پیدا بشه اینو 55 ه.ت بخره، بهش بدم تا بتونم بدهمیو به این خانم صاف کنم. الان توی کتاب نگارگران استان قم دو اثر تذهیب از سیّد محمّدحسین سیّدکریمی چاپ شده که هر دوش در اصل روی کارهای خوشنویسی من انجام شده: بابت یکی 50 ه.ت (اینجا) و بابت دیگری 200 ه.ت به سیدکریمی دستمزد دادم. ولی دریغ از اینکه اثری از خطوط من در وسط این تذهیبها دیده شه! (اینجا) اسکن این آثار رو وقتی قرار بود کتاب نگارگران چاپ بشه، خود سیدکریمی ازم گرفت (و ظاهرا هیچ تصویر دیگر و بهتری از تذهیبایی که توی اینهمه سال انجام داده بود، در اختیار نداشت) و بعد از چاپ دیدم که خطوط وسط کلا حذف شده و حواشی فقط چاپ شده که البته باید هم چنین میشد؛ چون کتاب, کتاب تذهیب بود نه خوشنویسی. البته در کل خوشحال بودم و چاپ این دو اثر نشون داد که اسکنر آ.چهار کانن من – به رغم اونایی که میگن اسکنات به درد کار حرفهای نمیخوره و فقط برای همین خوبه که خوراک برای وبلاگت درست کنی - در حدی هست که حاصلش قابل چاپ در یک کتاب حرفهای باشه. همیشه نگران بودم که نکنه این اسکنهام روزی که قراره کل کارامو با کیفیت بالا توی یک کتاب نفیس مثلا تحت عنوان «مشقنامهء شیخ» چاپ کنم، جواب نده. بقیهء کارهای کتاب نگارگران رو حسین قدیانی که عکاس حرفهای هست، عکاسی کرده بود. در ضمن تازگیا به تذهیبکارام میگم که خط منو جوری تذهیب کنید که تذهیبتون حسابی با خط من ممزوج و هماغوش بشه که نشه جداش کرد. نمونهش در سطر من و تذهیب محسن روزگرد که هنوز در وب نذاشتم، ایشون دو قلمبهء مذهّب را در مرز بین حاشیه و خط قرار داد که خواستهء من تاءمین بشه. در خصوص اینکه این اثر قدرتمند نیس، حرف تو رو قبول ندارم. تازه به فرض اگه از نظر اصول فنّی تذهیب خیلی قوی نباشه ها ولی من دوسش دارم. این نوع حاشیهبندی با گُل رو - گیرم اسمشو بذاری دخملانه و خالتوری و خالهزنکبازی و حتی بزکدوزک دهاتی - دوس دارم. خیلی هم دوس دارم. ینی توی اینهمه سطر که از خودم دادم تذهیب کردن، هیشکی اینجوری تسمهکشی نکرده و دور کارو کمربند نکشیده بود. درونم سرشار از هیجان و لذّته که میبنیم اینهمه تذهیبکار دارن برام کار میکنن؛ فقط در ازای پول – اونم پولی که اغلب به خاطر مشکلات مالیم و حتی بیبرنامهگیام نمیتونم به موقع به دستشون برسونم. بعضیاشون حتی مستقیم باهام درددل نمیکنن و گلهمندیشون از طُرُق دیگه به گوشم میرسه؛ برای مثال علی بخشی - رئیس کنونی انجمن خوشنویسان قم - دقیقا وختی که بیخبر از همه جا دارم کلاس میذارم پیشش و پز میدم که تونستم فوجی از جماعت نگارگر رو دور خودم جمع کنم و باهاشون ارتباط برقرار کنم، میگه: «این درست. ولی شنیدم دستمزداشونو به موقع بهشون نمیدی؛ شیخنا!» و تو در آن لحظه دلت میخواد کلّهء خبرچین رو که معلوم نیس کیه و ذهنت به هزار راه میره، بدن دستت تا عین انار آبلمبو کنی. یا وسط مکالمه با استاد موحّد یهو ایشون میگه: «چرا دستمزد آن تذهیبکار شهر مجاورت رو نمیبری بهش بدی؟» و جالبه این نتیجهگیری: «از قبل هم میشد حدس زد که وقتی با اینهمه تذهیبکار کار میکنی و میری از شهرستان دور تذهیبکار گیر میاری، پیداست در ارتباطت با فلان تذهیبکار مشهور کرجی که دستمزدشو باید جیرینگی بهش بدی، خللی ایجاد شده که رو کردی به تذهیبکارهای مظلوم شهرستانی.» میخندم! و مهمتر از آن قلبآ شاد و مسرورم که حرف و حدیثهای مربوط به پس و پشت رفتارهای هنری شیخ، هر قدر هم کوبنده و شکننده باشه، نمیتونه ارزش کارهای تولیدشده و به ودیعتنهادهشده در دستان مهربان، گشاده و امین ِ اینترنت رو مخدوش کنه. به زعم تمام نقائصی که در سیستم هنری من وجود داره، وقتی اینهمه کار داره تولید میشه و میره زیر دست تذهیبکار و اسکنش سر از این وبلاگ که به شدّت دوستش دارم، در میاره و اصلش با مشکلات فراوان به فروش میرسه و خلاصه گردونهء این کار با هر زحمتی هست میچرخه, این ینی موفقیّت من و رجحان ِ عمل بر بیعملی که شماری از همتایان بنده در همین شهر قم بهش مبتلاند: نه املا مینویسند و نه غلط دارند. اینکه گفتی در مقام تشخیص قوّت آثار تذهیب نیستم, تا حدودی با حرفت موافقم. البتّه به مرور چیزایی دستم اومده. کم و بیش ارزش قلمگیری ظریف و دقیق و رنگگزاریهای حسابشده و رعایت هارمونی رنگی رو میفهمم و وختی کاری فاقد این امتیازات باشه، تا حدود زیادی درک میکنم. با این حال دوس ندارم همهء کارام توسط یک تیم تذهیبکار – گیرم مدیرشون در مسابقهء بزرگ البرده اوّل شده باشه – انجام بشه. من دلم تنوّع میخواد و حتّی روزی که جیبام پر پول باشه و بتونم جیرینگی دستمزد بدم، باز به تذهیبکارای مظلوم شهرستانی کار سفارش خواهم داد. این سبک گلکاری طیّبه پایبست و روش خاص تذهیب کیوان شجاعیمنش که خیلیها میگن اصلن تذهیب نیست و نمرهء تذهیب بهش داده نمیشه (این) صرفا به این دلیل که توی هیشکدوم از دیگر کارام توسط هیش نگارگری انجام نشده, به عنوان یک کار خاص که این اثر رو در کتگوری و پوشهء متفاوت قرار میده، دوس دارم.
از قرار معلوم انتقاد به واترمارکهای شیخ را پایانی نیست و تا امروز هیچیک از توجیهاتم و ایضا ادلّهای که در این خصوص اقامه کردهام، افاقه نکرده است. این بار ماجرا به فیسبوک کشید و در ذیل لینکی که از یکی از پوسترهای استاد امیرخانی در کنار تصویری از ایشان که خودم عکّاسی کردهام، منتشر نمودم، کامنتی معترضانه قرار گرفت و در ذیل آن پاسخی تحریر کردم که تصویر آن را مشاهده میکنید.
سیاهمشقنویسی تواءم با حدیث نفس یا تو بگو یومیّهنویسی در شمار آن دسته فرآوردههای خوشنویسی است که کاتب در عین خلق اثر هنری، به ثبت وقایعالأیّام نیز میپردازد. این شیوه نگارش ضمن برخورداری از ارزشهای هنری، واجد نکات خبری و اطّلاعاتی از اوضاع زمان کتابت است و به کار مورّخان و محقّقانی که در اعصار بعد با این اثر هنری مواجه میشوند نیز میآید. مرحوم عمادالکتاب قزوینی در شمار آن دسته خوشنویسانی است که به نگارش چنین آثاری مبادرت ورزیده است. نمونههای متعدّدی از این کاتب زبردست و زجرکشیده در دست است که ضمن صفحهآرایی هنری متضمّن تشریح اتّفاقاتی است که بر سر او در زندان کمیتهء مجازات رفته است. در سیاهمشقی از عمادالکتّاب که برای اوّلین بار از طریق این پست منتشر میشود، میخوانیم: «در ماه شعبانالمعظّم و سیّمین سال محبوسیّت که در پنجهء بیرحمی جوادث و در چنگال خونین اهریمن نادانی و جهالت گرفتار و هنوز در بیغولهء شوم و سیاهچال مظلم ادارهء نظمیّه محبوس و مسجون بود این صفحه را با حالت زکام و قولنج نوشتهام العبد عمادالسیفی»
تاریخ قبلی پست: ۵ فروردین ۸۹ / با افزودن قطعهء استاد امیرخانی در ۴ آذر ۸۹ آپدیت شد. / با افزودن سیاهمشق من با تذهیب نسرین حقیقت در ۷ اسفند ۸۹ آپ شد. در ۱۶ شهریور ۹۰ با افزودن سیاهمشق من تحریرشده در سالن عروسی در بهمن ۸۴ آپ شد.
دوست طلبهء عزیزم علیرضا نادری که ساکن مشهد است و بیست سال بیشتر سن ندارد، آنگونه که خود ابراز کرد تحت تاءثیر کلکسیونربودن بنده و وبلاگ حاضر به کار مجموعهداری و خرید و فروش آثار خوشنویسی (به نیت دستیابی به قطعاتی با عیار بالاتر) رو کرده است. وی مجموعهء زیر را که به تدریج عکسهایش را تقدیم خواهم کرد، در معرض فروش فوری قرار داده است. طالبان این آثار با ایمیل بنده یا شماره همراهم تماس بگیرند یا در همین پست کامنت بذارند تا به علیرضا لینکشان کنم: آیاتی از مصحف شریف به خط نستعلیق (قدیمی) ابعاد اصلی: 18.5x24 سانتیمتر قیمت: ۲۰۰ هزار تومان ------------------------------------------ سطر استاد عبّاس اخوین با مرکّب قهوه ای و تذهیب / تحریر سال ۶۷ ۲۵۰ هزار تومان ------------------------------------------ سطر استاد مرحوم عبدالله فرادی تحریرشده برای آقای روزبهی قیمت: ۱۰۰ هزار تومان فروخته شد ------------------------------------------ دو قطعهء موریانهخورده منسوب به وصال شیرازی جفتش سیصد هزار تومان ----------------------------------
چلیپای فتح الله جلالی که تاءیید حاج آقا صدر اصفهانی را در پشت خود دارد ۲۵۰ هزار تومان
استاد امیرخانی دو سطر سمت راست و چپ: دانهای ۸۰ ه.ت قطعهء وسط: فروشی نیست
اعتراض به تخریب آثار و ابنیهء تاریخی آنجا که حاکمی جائر به صرف خصومت با شاه و حاکمیت پیشین, فرمان آن را صادر کند، سهل و ساده است؛ اما آنجا که در بقاع و زیارتگاههایی با گذرگاههای تنگ ولی حاوی معماری باستانی، بازدیدکنندگان برای عبور و تردد به تعب میافتند، با این عذر به ظاهر موجه، مواجهیم که خوشا و کاش اگر مکان ضیق به فضای فراخجایی که موجبات رفاه زائر را فراهم کند، تبدیل شود. در این حال انتقاد از محوکردن آثار باستانی مزاحم، آسان نیست؛ چه اکثریت مردم، دعاگو و ثناخوان دستاندرکاران توسعه و گشایشند و زومکردن بر ارزش هنری چند گچبری و سنگنبشتهء خطاطیشدهء قدیمی، نابجا مینماید و سماجت به خرج دادن در این خصوص - به تعبیر تازیان - در حکم «خرطالقتاد» khartol-qataat (پنجهافکندن بر ساقهء خارآلود درخت بر خلاف مسیر خواب تیغها)ست. وقتی حکام سعودی با صرف سرمایهء هنگفت و دعوت از بهترین تکنسینها و کاربلدها، چندین دههزار متر مربع به حرم پیامبر عظیمالشاءن اسلام(ص) افزودهاند، تلقی بدوی این است که به آسایش زائرانی میاندیشند که از اقصینقاط گیتی به عشق زیارت بارگاه سیدالکونین به مدینه سفر میکنند. لابد اگر بناست همین زائران مجذوب چیزی شوند، سنگهای الوان و معماری شیک و تازهساخت و صحن و رواقهای درندشت هست که میتوان همزمان با التذاذ از امکانات سرمایشی و تهویهء مطبوع، بر این ابنیهء پرزرق و برق هم چشم دوخت و احیانا در کنارشان عکس یادگاری گرفت. در چنین بستری، حسرتخوری از امحای سردر «بابالسّلام» متعلّق به دورهء عثمانی در حرم نبوی که مقایسهء آن با سردر کنونی، رفعت قدر بنای کهن را ثابت میکند (تصویر ۱ و ۲ را مقایسه کنید) محدود به فضای همین وبلاگ و جمع ِ کمشمارگان ِ کسانی که اصالت و کهنگی را بر معماری شیک اما فاقد ریشه ترجیح میدهند، باقی خواهد ماند. گاه میاندیشم که به اقتضای عدل الهی و حکم قرآن به عدم استوا میان دانایان و فاقدان دانایی، چرا چنین نباشد؟ باید میان کسی که به جای عطف توجّه به درخشش دروغ کالاهای دم دستی بوتیکفروشیها، عمریست دل به زیبایی نقوش معمّاگون و پیچش اسلیمیهای هزارتو خوش داشتهاند, تفاوت باشد. اگر این بار بر خلاف سفر اولّت به مدینه در سال ۸۲، دیگر رنگ و جلای ابنیهء نوساز حرم نبوی از تو دل نمیبرد، شاید پاداشی است در ازای میل و کلنجاری که این چندساله برای کشف معمّای زیبایی - زیبایی پستونشین و مستتر و نه دم دست و مبتذل - صرف و خرج کرده و سهدهه تمرین آهسته و پیوستهء باریکاندیشی و تربیت ذهن و فکر برای دقّت در نکات و دقایق مغفول از چشم نوع مردم داشتهای. اگر اجر محسنین در ترازوی حق ضایع نمیگردد، چرا پاداش کسانی که به خود زحمت داده و صیّاد ظرائف بودهاند, گم شود؟ یادت هست که نوجوانی پانزده, هفده ساله بودی؟ پدرت در روستاهای اطراف قزوین برای عمران و آبادانی مساجد اهتمام می ورزید و تو دقایق متمادی در کتیبههای ثلثش (که در آن ایّام ضعف هنری و تکنیکی این خطوط را در نمییافتی) میخکوب میشدی و غلطهای املایی و اِعرابیاش را در میان شلوغی و تنیدگی حروف و کلمات، مییافتی و میگرفتی و به پدر گوشزد میکردی؟ اینک این تویی که به جای گشتزنی در اءسواق (بازارهای) مدینه و حتّی به جای ادعیه و مناسک مستحب رسمی که به خاطر ترکش از سوی برخی همکاروانیها چنان به تازیانهء نگاههای تند و چپ توبیخ و محکوم میشوی که تارکان کبیره را اینسان جریمه نمیکنند و نیز حتی به جای عکّاسی از مناظر هزارباردیدهء شدهء حرم پیامبر – که عکاسان حرفهای به قدر کافی برای ثبت و انتشارش وقت گذاشتهاند - دوربین کانن اس.تری.آی.است را خشاب میاندازی و ویزورش را دقیقا بر نقاطی فوکوس میکنی که مغفول مانده یا محتاطانه بگو: کمتر در تیررس دید بوده است. روزهای نخست استقرار در شهر پیامبر، از بردن دوربین به حرم و مصادرهء احتمالی آن یا دست کم مموریکارتش واهمه داشتی؛ ولی به زودی در کنار مردمانی که به ثبت تصاویری با رزولاسیون پایین با گوشی موبایلشان دل خوش کردهاند, احساس امنیّت میکنی و در شلوغیشان گم میشوی. اگر همه جا رفتارهای عوام از نظرت مذموم و سطح پایین باشد، اینجا دست کم ممنون آنانی که کثرت گوشی موبایلشان، رشتهء کنترل را از دست ماءموران امنیّتی سعودی خارج کرده و دیگر حساسیتی نسبت به دوربین نیمهحرفهای هم به خرج داده نمیشود. پس به راحتی میتوان از این آب گلآلود ماهی صید کرد. شرطههای حرم برخلاف سال ۸۲ که به شدت با ورود ابزار عکّاسی حتی به داخل حیاط نبوی برخورد میکردند، کاری به کار دوربین دیجیتال تو که لنز تلهء ۷۰ روی آن سوار است, ندارند و تو با فراغت بال – با کمی مایهء دلهره که نکند ماءمور رندی پیدا شود و فرق تو را با تودهء مردم که با حرکتهای ناشیانه و پسوند تری.جی.پی فیلم میگیرند، دریابد - به سمت کتیبهء ثلث بینظیر خطّاط ترک «عبداللهبک زهدی» زوم میکنی! (تصویر۳) وه! چرا این اثر تاکنون پوستر نشده است؟ هزاران افسوس بابت ناقصبودن این کتیبه! ابیاتی چند به زبان شیرین ترکی متضمن اوصاف پیامبر(ص) و روضهء شریفش و نیز مدح سلطان عبدالمجید عثمانی (که در خلال سالهای ۱۲۵۵ تا ۱۲۷۷ قمری حکومت داشته است). وااءسفا که چند متر از ابتدا و انتهای کتیبه موجود نیست. واحسرتا که بخشی از وسط کتیبه (مصراع «ایلدیلر زیور... و سه مصراع زیرش) بریده و کات شده. وافریادا که بخشی از سطر سوم به خاطر موانعی از جنس چوب و گچ غیرقابل روءیت است. «عبداللهبک زهدی» خوشنویس گرانقدر ترک که از نسل «تمیم ِ داری» است (و در کتیبهای در مقابل آرامگاه پیامبر(ص) به این نکته اشاره میکند) به فرمان شاه عثمانی از ترکیه رحل اقامت به مدینه میافکند و در خلال ده سال اقامت در این شهر به نگارش مکتوبات قرآنی و متون آذری با فورمت ثلث استامبولی در بقعه و رواقهای نبوی میپردازد. شاهکار او بر تارک بابالسلام - از ورودیهای قدیمی حرم پیامبر(ص) که همراه با باب بقیع و قبرستان بقیع در یک خط مستقیم قرار دارد – جا خوش کرده که از دور خوانا نیست و به یمن لنز تلهزوم، زیبایی مفردات و حسن ترکیبش جلوه میکند. بر فراز کتیبهء یادشده امضای سلطان عبدالمجید عثمانی را به خط طغرا میبینیم که بعضیها فکر میکنند بسم الله الرحمن الرحیم است! (تصویر ۴) متن کتیبهء ترکی مزبور را تا جایی که موفق به خوانشش شدم, در زیر میآورم و در حد درک مطلب به ترجمهء آن مبادرت میورزم. امید که دوستان ترکزبان مرا در خواندن جاهایی از کتیبه که موفق به خواندنش نشدم, یاری کنند و نواقص ترجمه را برطرف نمایند:
فرط خلوصی اوقدر آنلرک / هر بریسی چاکر خیرالاءنام ایلدیلر زیور ع..... / ..... ....ایلدی عبدالمجید / بو اثر خیری ایدوب التزام تخته چیقوب اددری عبدالعزیز / اولدی زماننده بناسی تمام ابنیهء مسجد پیغمبری / اولدی حقیقتده چو بیتالحرام ملهم تعمیری اولوب هر بری / صورت..... نسبت ایله قبهء علیاسنه / حبه قالور گنبد فیروزفام لوح و قلم نقش خ.....؟ / .....؟ ....والای جلاسی ایدر / مهر و مهی مهبط انوار تام نور قنادیل مناراتیدار؟ / عقد ثریایه ویرن انتظام اهل جنان .... روضه... ایتمه ده / ... عطر مشام روز و شب ایتمکده ملائک طواف / ...... ... معتبر.... / ......
ترجمه: از فرط خلوصش آنقدر میفهمیم که هر کدامش چاکر خیرالاءنام است انجام دادند زیور....؟ ....عبدالمجید انجام داد / این اثر خیر را التزام کرده است بر تخت جلوس کرده است .... عبدالعزیز / در زمان او بنایش تمام شده است بناهای مسجد پیغمبرش / در حقیقت چون بیتالحرام شده است برای تعمیر هر کدامش الهام شده است / صورت....؟ قبهء علیایش را نسبت بده به / ..... گنبد فیروزفام لوح و قلم نقش....؟ / ....؟ ....؟/ مهر و مهش محل هبوط انوار کامل است نور قندیلهای منارهاش؟ / انتظامبخش به عقد ثریاست ....؟ / ....؟ روز و شب ملائک طواف میکنند؟ / .....؟
به یاری حضرت باری مورّخهء یازدهم تیرماه عازم سفر سیاحتی / زیارتی حج هستم. امید که سفرم پربار و پرخاطره و ثمربخش و همراه با رهاورهای خوب و قابل عرضه و ارائه در این تارنما باشد.
سالهاست هم بر کرسی تدریس در انجمن خوشنویسان، هم هر جا مجالی برای بیان دیدگاههایم فراهم آمده، آنجا که سخن در باب شرایط یک خوشنویس یا اثر خوشنویسی موفّق به میان آمده، خوش داشتهام موءلّفههای سنجشپذیر و قابل اندازهگیری را توصیه کنم. اگر از مرکّب خوشکشش یا کاغذ صاف و رام و قلم سختپوست و سنگین میگوییم، ملاکهای قابل فهمی در اختیار هنرجو میگذاریم تا خود برای آزمایش و تست، آستین بالا کند. در این حال اگر از استاندارد دور شد، فاصلهاش مشهود است؛ میتوان غلطهایش را با انگشتگذاری بر نقطهء درد یادآور شد و اگر جنبهای را هم تقویت کرد، پیداست. امّا اگر از موءلّفهای همچون «صفای دل» گفتیم و تجلّی آن را در یک اثر خوشنویسی با «صفای خط» یاد کردیم، آیا میتوانیم به هنرجو خطکشی بدهیم تا بر اساس آن زلالی روح یک کاتب یا حضور عنصر صفا و شاءن را در یک اثر دیداری که با متریال مادّی تحریر شده و باید زیر نور طبیعی دیده میشود، متجلّی ببیند؟ و خود در صدد ایجاد این پارامتر در خط خود باشد و دقیق بداند چقدر کم دارد و باید چه کند تا چه شود؟ آنان که پیوسته از لزوم تصفیه و پالایش روح برای عرضهء هنر ناب میگویند، وقتی اغلب در توضیح و تفسیر مبسوط این ملاک - با همان سنّت سنیّهء نقطهگذاری دقیق که سالهاست در هنر خوشنویسی رایج است - باز میمانند، هنرجو را دچار سردرگمی میکنند. خلط میان عرفان که امری ادراکی و ماورائی - و البتّه در جا و جایگاه خود لازم - است، با پدیدهای به نام خط که اسباب کتابتش به کمال، مادّی و فیزیکی است، به بیراهه میکشد. نمیتوانم خوشحالیم را از این امر پنهان کنم که منادیان لزوم اخلاقگرایی در هنر اگر در اوج مباحثه با دیگری احساس کنند که طرف از چماق معنویّت برای اثبات کلامش سود میبرد، در او براق میشوند که: «ایست! چرا هر وقت کم میآوری، عارف میشوی؟» این، همهء حرف من در این پست نیست. گاه به رغم آنچه گفته شد، در رمز و راز دلبری و جذبهء برخی خطوط که به ظاهر صاف و صوف نیست و با رعشه و رنجه تحریر شده و کاتبش تیپی خراباتی و فارغ از چون و چند عالم مادّه دارد، حیران و انگشت به دهانم. آیا باید به رغم میل باطنی به حضور محسوس اما غیرقابل وصف عنصری به نام صفا و شاءن تن دردهم؟
توضیح عکسها:
۱ تا ۳: یک اثر از استاد فقید سید حسین میرخانی و دو اثر از استاد سید حسن میرخانی از مجموعهء عطوفت شمسی، عکّاسیشده با گوشی موبایل توسّط دوست لنگرودیم: علیرضا نوربخش ۴. مهر ۱۳۶۴ شمسی / تالار موزهء هنرهای معاصر تهران / اولین مجمع عمومی اعضای اصلی انجمن خوشنویسان ایران / از راست اساتید: عبّاس اخوین، کیخسرو خروش، محمّد سلحشور، سید حسن میرخانی، علیاکبر کاوه، محمد احصایی، عبدالله فرادی / عکّاس: واعظ تهرانی ۵. همان / خروج مرحوم استاد سیّد حسن میرخانی از مجمع مزبور / حضار در صف اوّل عکس: مهدی عطریان، ناصر جواهرپور، روانشاد سید حسن میرخانی، استاد غلامحسین امیرخانی، زندهیاد حمید دیرین
خط نستعلیق خط دشوار و دیریابی است. «نستعلیق مرا پیر کرد» سطریست تحریرشده از سوی یکی از برادران میرخانی و حاوی وصفالحالی غمبار. موحّدالکتّاب هم در یک مکالمهء درازدامن چندساعته در دی ۸۳ با این حقیر، مراتب بالای هنر خط را «غیور و دفعکنندهء رهپویان پیزوری و زپرتی» توصیف کرد. صعوبت خط نستعلیق، مشهور و حالت ضربالمثل به خود گرفته است؛ تا آنجا که شجریان - استاد برجستهء آواز ایران - در کتاب «راز مانا» در پاسخ به سوءال خبرنگار که از پرسنگلاخبودن هنر آواز میپرسد، با آنکه بر این حقیقت که: «کار صعب است» صحّه مینهد و حتّی عنوان میکند که راه پرنشیب و فراز موسیقی را بدون استاد گذرانده، معالوصف منصفانه خط نستعلیق را سختترین هنر قلمداد میکند. شاید این دشواری سبب شده که به شهادت تاریخ، حضور مردان در عرصهء خط بسی چشمگیرتر و موءثرتر باشد. گو اینکه نمیتوان منکر شد که تاریخ هنر «بانوان خوشنویس» چون گوهرشاد دختر میرعماد (در نستعلیق) و امّسلمه (در خط نسخ) را در حافظه دارد و بدان میبالد. پیش و عمدتا پس از پیروزی شکوهمند انقلاب شکوهمند اسلامی، عرصهء خوشنویسی نیز شاهد حضور گستردهء بانوان برای طبعآزمایی گردید. با این حال مدارج رشکانگیز این هنر همچنان در تیول جنس مذکّر باقی ماند. عجبا از آنجا که شکستن قواعد سفت و سخت از سوی قلیلی از نوادر و نوابغ، خود در شمار قواعد است، درخشش حیرتانگیز چند بانو در این حوزه، این ذهنیت را که هنر خوشنویسی دست و بازوی مردانه میطلبد و بس، نقض کرد. یکی از این بانوان فریده حکیمپور - زادهء قزوین و نشو و نمایافته در این شهر - است که از سوی استاد احمد پیلهچی استعدادیابی شد و تحت تعلیم قرار گرفت و به زودی استعداد بالا و فزون از عرف و عادتش رخ نمود. حکیمپور «نظیرهنویس» خوبیست. حمد میرزا غلامرضا را بسیار پذیرفتنی نمونهسازی کرده (اینجا) که به جراءت در میان بانوان خوشنویس بینظیر است. در تقلید برشهای میرعماد هم دست و ساعد توانایی دارد (اینجا) امروزه احساس میشود حکیمپور به اندازهء درجهء هنریش مطرح و نامش بر سر زبانها نیست - و این خود جای بررسی و واکاوی دارد - با این حال هر از گاه در مسابقات خوشنویسی به خصوص آنجا که نمونهسازان موفق گویربایی میکنند، این بانوی ۳۸ ساله حضور مییابد و درخشیدن میگیرد. نگاه به آثار او از دریچهء دوربین عکّاسی رضا شیخ محمّدی به خصوص در قالب چلیپا و دقّت زایدالوصفش در اجرای کلمات و حروف (گیرم سبک نگارش و مشربی که در آن تلمذ کرده و به پختگی رسیده، از نظر برخی مذاقها پسند نشود) چشم را به ضیافت زیبایی میبرد.
گروه فرهنگ و هنر: كتيبهنويسی يكی از بارزترين عناصر نمادين معماری اسلامی، بهويژه در مساجد و اماكن متبركه است كه در معماری جديد كمرنگتر از گذشته به آن پرداخته میشود.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) شعبه زنجان، كتيبه در اصطلاح هنری، عبارت است از خطوط درشت كه از روی كاغذ و از دست كاتب به روی كاشی منتقل میشود و بر سر در، ديوار و محراب مساجد و اماكن مقدس و ابنيه مهم ديگر قرار میگيرد. خوشنويسی در ايران مايه اصلی تزئينات در فن معماری به حساب میآيد. در دوره اسلامی، اين هنر بيشتر متجلی شده و با استفاده از الفبای عربی اين قالبها را طراحی كردند. مراحل توليد يك كتيبه در اصل از گذشته تا به حال تفاوت چندانی نداشته است و هنرمندان خوشنويس و تذهيب كار، از ديرباز برای خلق اين آثار هنری با كاشیكاران همكاری كردهاند. حجتالاسلام «رضا شيخمحمدی» روحانی هنرمند و خوشنويس در اينخصوص به خبرنگار ايكنا میگويد: زمانی كتيبهنويس برای نگارش كتيبه از همان ابزار و مواد خوشنويسی معمولی يعنی كاغذ و مركب سود میبرد و با افزايش دانگ قلم و تراشيدن قلم پارويی و مركب پرملات به تحرير كتيبه مبادرت میورزيد. برای مثال بنده سال گذشته اصل كتيبه اجرا شده در صحن جمهوری حرم حضرت رضا (ع) را كه به خامه پرمايهء استاد بزرگ كتيبه معاصر، «سيدمحمد حسينیموحد» نوشته شده بود، در اختيار داشتم. اين اثر متراژ طويلی داشته و با مركب سياه بر روی كاغذ اجرا شده بود با عنوان آيه شريفه «لا تحسبنّ الذين قتلوا» بهخط زيبای ايشان به تصوير كشيده شده بود. در حال حاضر اساتيد فن، بيشتر از پرگار و مداد و با اتودزنیهای مكرر و پاك كردن و دوباره نوشتن مبادرت به اجرای كتيبه میكند. وی میافزايد: به ادامهء مطلب رجوع کنید
برادر بزرگوارم جناب آزرم حکایتهای بسیاری از تیغکاری مجموعه داران بر روی آثار ِ در اختیار خود شنیده ام . تیغکاری در راستای سلیقه شخصی یا اعتبار بخشی جدید به اثر یا یک روش کاری در به اصطلاح مرمت اثر و یا اصلا بازی با زلف و کاکل دلبر اسیر شده. مواردی که در موقومه تان به آن اشاره فرمودید از این دست نیستند؟
در پاسخ فرمودهاید:
آوردن چنین بلایی بر سرآثار هنری توسط هر مجموعه داری ، بیرحمی و خیانتی است نابخشودنی هرچند که حضرتعالی هم مستحضرید اخیرا" با چنین موردی برخورد کردیم و چه گذشت
چهارشنبه 11 خرداد1390 ساعت: 20:41
عرض میکنم:
جسارتن حس و حال و لحن و آهنگ ِ «برخورد کردیم» (اگر «کردم» را اشتباها با «ایم» تایپ نکرده باشید) پژواک صوت و صدای مرحوم مقبور بزرگارتشتاران محمدرضا شاه پهلوی شاهنشاه آریامهر را تداعی میکند. آیا منظور مبارک از «برخوردی که کردهاید»، تنها یک تنبیه مختصر و پیچاندن گوش مجموعهدار بیرحم و خائن مزبور برای دستگرمی تا رسیدن موعد مجازات اصلی است یا توفیق در نشاندن نامبرده به سر جای خویش؟ لطفا به این سوءال و ابهام که برای حقیر - که ارادتش همچنان به شما باقیست - پیش آمده پاسخ ندهید؛ چون همچنانکه در کامنت به بنده فرموده بودید، بحث بنده و شما مختومه است! (اینجا) ضمن اینکه شیخ بیهوده گرد و غبار میکند و منظور از «برخورد کردیم» نه یک عملیات انقلابی و انهدامی که تنها «روبرو شدیم و دیدیم» معنا میدهد.
دوست عراقی/ ایرانیم سیّد محمّد حسینی که بارها در این وب از او با لقب خطباز یاد کردهام، در شمار کسانی است که خود دستی در تولید آثار هنری در عرصهء خوشنویسی ندارد؛ ولی ضمن اینکه در قالب خرید و فروش آثار خوشنویسی روزگار میگذراند، به رونق این کارخانه کمک میکند. تقارن آشنایی بنده با او با دورهء ذوقآزماییم در سیاهمشقهای خاص سبب شد که در خلال مبادلات و معاملاتم با او، این آثار هم داخل شود. به زودی خطباز با مسرّت اعلام کرد که برای این سیاهمشقها خریداران خوبی حتی در کشورهای عربی پیدا کرده است. او مرا به تولید هر چه بیشتر این دسته آثار خصوصا با مضامین قرآنی تشویق کرد و حتی قول با تواءم با عمل ِ مساعد داد که برایم کاغذ دستساز و حتّی مرکّب ترکیّهای از همان نوع که اوزجای با آن تحریر میکند، خواهد آورد. دو تصویر سمت چپ، مربوط به یکی از این دسته آثار است که سفارش نگاشتن آن را حسینی به من داد. یکی از آنها فاقد تذهیب و قطعهبندی و هنگام تحویل اثر به خطباز تهیّه شده و تصویر سمت چپ چند ماه بعد؛ پس از آنکه خطباز قطعه را برای قطعهبندی در اختیار استاد روحالله فاضلی وادقانی قرار داد. ابعاد اثر: 34x45.5 است. گفتنی است ماهها قبل از تحویل این اثر به حسینی، سطری با مضمون ِ «صراف هنر باش نه سمسار هنر» بر اساس سرودهء استاد حسینی موحد تحریر کرده و در خلال معاملهای به خطباز داده بودم. وقتی سیاهمشق فوقالذّکر تولید شد، خطباز حاضر شد در ازای آن، قطعهء صراف هنر را به من برگرداند. البته بعدها این سطر را به «امیر هزاوه» رئیس گالری ماندگار اراک فروختم.
روزنامهء سراسری جوان در روز 6 اردیبهشت 90 در صفحهء 10 مصاحبهای از بنده را به چاپ رسانید. این مصاحبه قبلن از طریق تماس تلفنی با شمارهء همراه بنده در خلال حدود 45 دقیقه ضبط و از نوار پیاده و پس از حک و اصلاح و قدری سانسور به چاپ رسید. ضمن ارائهء تصویر صفحهء مزبور از روزنامهء جوان فایل اصلی صوتی مصاحبه را هم که برای خودم تهیه کردم و حاوی تمام مطالب گفتهشده است, در ذیل میآورم.
استفاده از نورپردازی اریب در هنگام اسکن از قطعات قدیمی (مگه اثر ارائهشده در این پستَ قدیمی است؟ کمک میکند که غلظت مرکّب و برجستگی نشاستهء ترکخورده اثر، خودش را بیشتر نشان دهد. تصاویر ارائهشده در این پست سمت راستی با نورپردازی اریب و سمت چپی با نورپردازی از روبرو اسکن شده است.
در آستانهء سال جدید، نخست سه صفحه از یک سالنامهء قدیمی را که در ۱۶۰ صفحه و ابعاد ۱۱ در ۱۷ سانتیمتر در سال ۱۳۲۵ شمسی به چاپ رسیده، تقدیم بازدیدکنندگان عزیز میکنم. اسکن نخست را از روی جلد این سالنامه تهیّه کردهام و دو تصویر دیگر متن و ملودی یک ترانهء قدیمی با شعر و آهنگسازی زندهیاد: امیرجاهد است که ظاهرآ صاحب موءسّسهء چاپکنندهء سررسید هم میباشد. تحریر متن ترانه توسّط مرحوم ابراهیم بوذری از خوشنویسان آن دوره در قالب کتابت نستعلیق انجام شده است. اسکن دیگری که تقدیم میشود روی جلد و صفحهء نخست سررسیدی است متعلّق به سال ۱۳۰۶ شمسی که مرحوم علیاصغرخان حکمت به تاءلیف آن مبادرت ورزیده است. آنگونه که از دوست شاعر و خوشنویسم حسن اعرابی در مرداد ۸۴ شنیدم، میرزا علیاصغرخان حکمت وزیر معارف (آموزش و پرورش) ایران بود. حافظیّهء شیراز و مدرسهء حکیم نظامی قم از بناهایی است که این شخص در ساخت آن نقش داشته است. سه اسکن هم از تقویمی چاپشده در سال ۱۳۲۳ شمسی تقدیم میشود که یکی از آنها کتابت نستعلیق مرحوم استاد حسن زرّینخط است. تاریخ قبلی پست: ۲۸ اسفند ۸۸
هماره، یافتن وجوه مشترک میان هنرهای مختلف را خوش داشتهام. برایم جذّاب بوده که کلمهء قصاری از کنفسیوس را که با دیالوگی از یک فیلم سینمایی یا آیهای از مصحف شریف شباهتی دارد، در مصاحبه یا سخنرانی (در خلال سالهای ۶۴ تا ۶۷ که با لباس روحانیّت در قزوین و حومه و گاه جبهههای جنگ سخنرانی میکردم) یا در کتاب مورد استفاده قرار دهم. کشف شباهتها و تلاش برای ایجاد حسن همجواری میان آنها ضمن اینکه مخاطب را با محاسن هر یک آشنا میکند، لذّت سومی فراتر از برخورد منفرد با آثار در کام مخاطب باقی میگذارد. در کتاب هفتصد صفحهای «عسل و مثل» (چاپشده در سال ۸۵) که به تازگی نشر فراگفت در صدد چاپ دوم آن است، شمار بسیاری از ضربالمثلها، کلمات و نقل قولها را از قرآن و حدیث و اشعار فارسی و ترکی و انگلیسی با محور مشترک، مجاورنشین هم کردم. این طبع در وبلاگ حاضر نیز به خصوص در پستهای اخیر خودی نشان داده است. در این پست تناسب و اشتراک میان مضمون بکاررفته در یک قطعهء ناب از مالک دیلمی (۹۲۴-۹۶۹ق) با مفهوم شعر خواندهشده از سوی علیرضا افتخاری بهانهء قرارگیری این دو اثر در همسایگی هم شده است. اجرای افتخاری متعلّق به دورهء درخشان فعّالیّت هنری اوست که به مذاق اصیلگرایان، از دیگر فصول عملکرد این چهرهء ماندگار عرصهء موسیقی خوشتر مینماید. غافل نمیشویم از آهنگسازی محمّد آذری و تنظیم مجتبی میرزاده (هر دو رخت به دیار باقی فکنده) که لباس فاخری بر اندام ابیات ابوسعید ابوالخیر پوشانده است: گر با غم عشق سازگار آيد دل - بر مرکب آرزو سوار آيد دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق؟ - گر عشق نباشد به چه کار آيد دل؟ گفتنی است: واژهء عشق در مصحف شریف بکار نرفته؛ ولی در ابتدای سورهء شوری حرف مقطعهء «عسق» که شباهت صوری غریبی با کلمهء عشق دارد، جا خوش کرده است. در کتیبهء گچی مسجد جامع شهر ابرقو در ۱۴۰ کیلومتری یزد که به قرن هشتم هجری منتسب است، آیهء شریفهء مزبور بکار رفته است و بنده در سفر آذرماه امسال به این شهر از این واژه اختصاصآ عکس تهیّه کردم که در این پست تقدیم میشود. پس بیبهاست دل بدون عشق و سر بدون سجود. شاعرگفتنی: سر که در چوگان یار آید، وبال شانه نیست. لینک دریافت فایل صوتی >> اینجا تاریخ قبلی پست: هشت آذر ۸۹، ساعت ۱۵:۰۸
کاربری به نام جلال با بیانی که آن را منصفانه توصیف کرد، در خلال کامنتی ابراز نمود که قطعهء نستعلیق سورهء حمد (تصویر سمت چپ که به قلم این حقیر در اسفند ۸۳ تحریر شده) در شمار آثار زیبای بنده و نسبت به کارهای امروزین و به خیال ایشان مغرورانهء من با حال و روزی متفاوتتر نگاشته شده است. این نظرگاه حاوی تمجید بزرگ و در عین حال متضمّن نادیدهانگاشتن تلاشهای هنری معطوف به بخش مبسوط و طولانیی از حیات هنری من است. میتوان در مقابل این قضاوت موضع خصمانه گرفت و حتی بر پارهای از تعابیر آن شورید; ولی سالهاست آموختهام که از سطح برخی طعنهها و تعریضها که منتقدین و معترضانم وارد میکنند، به عمق بروم، تا اگر احیانا و حتی ندرتا کلام آنان از باطن درستی برخوردار است، اینگونه فرض کنم که آنان تنها در پوشاندن جامهء گفتار به مفاهیم و مضامین باطنی خویش و در مقام انتخاب واژگان مناسب، بدسلیقگی کردهاند و حاصل کار این شده که قشر سخنانشان واجد عناوین جزمی و یکسونگرانه باشد. با این ذهنیّت اگر به سراع تعبیر «غرور شیخ» در کلام جلال بروم و آن را تحلیل کنیم، نتیجه میگیرم که اشارهء خوب و صحیحی است; چرا که من واقعآ قصد اقامت در فضای امن تقلید و تلمّذ را نداشتم و میدانستم که نهایتآ باید به سمت هوای تازهء هنر بجهم و چیدمان نو البتّه با مواد خام کهن را مشق و تجربه کنم و چنین گریز و فراری به «غرور» و «جراءت» و «جسارت» احتیاج دارد. واقعیّت این است که خوشنویسی چون من در برزخ بزرگی بسر میبرد. پس از سالها ریاضت نسبی در ساحت هنر، از یک سو مخیّر میان انتخاب قالبهای آزمودهشده و امتحانپسدادهام و از دیگر جهت، از من مطالبهء طرح نو در انداختن البتّه بر پایهء اصول و بنیانهای راسخ خوشنویسی میکنند. هر کدام از این راهها مزایا و معایب خود را دارد. شک نیست که باید از پاساژ تقلید گذر کرد و لهجهء خاص خویش را یافت. هنرمند بزرگ عالم خوشنویسی میرزا غلامرضا اصفهانی در فصل نخست فعّالیّت هنری به تقلید از میرعماد پرداخت و تا آنجا پیش رفت که برخی از آثار منتسب به میرعماد در مرقّعات موجود، اثر دست و پنجهء غلامرضاست، معالوصف اگر از حدود سال ۱۲۸۸ قمری به بعد خرق خرقهء تلمّذ نمیکرد و ردای اجتهاد هنری و استنباط ذوقی بر دوش نمیافکند، لامحاله منزلتی نهایتا در حد «عبّاس نوری» مییافت. با وجود دلایل متقنی که بر لزوم «خودیابی» در هنر موجود است، آنچه سدّ راه ابتکار، خلاقیّت و نوآوری در عرصهء نستعلیق میشود، یکی آن است که مفردات این خطّ و نیز قالبهای کهن آن خود به قدر کفایت واجد جذّابیت و زیبایی است و تکرار هزاربارهء آن نیز جالب بوده، خوشنویس را به قدر و منزلتی که طالب آن است، میرساند. شاید اگر این تشبیه مقرّب به ذهن را بر من ببخشایید، شبیه تکرار قرائت قرآن یا دعای کمیل یا جملات عالیةالمضامین منقول از اهلبیت(س) که نه تنها نیازی به تغییر آن نیست که حتی در خیمهزنی سالک بر مناسک تکراری، مزیّت بل مزایایی هست. برخی از دوستان نگارنده که به سرچشمههای نستعلیق نقب زدهاند و آب را از خواستگاهش مینوشند، لابد گیرم اگر لهجهء خود را هم نیابند، همین که گرد مرکز زیبایی و نسبت طلایی و قانون اساسی نستعلیق سینه میزنند، مقلّد هم که بمانند، به وصال زیبایی نایل میشوند. در این پست علاوه بر قطعه حمد مورد اشاره، دو مشق و ذوقآزمایی با عناصر نستعلیق بر روی سورهء حمد را از سوی من مشاهده میکنید: یکی در تاریخ شهریور ۸۷ صورتبندی شده و دیگری در آذر ۸۹ بر روی آیهء شریفهء «غیرالمغضوب علیهم و لا الضالین» در خلال سفر هفده روزهام به یزد.